تبليغاتX
فانوس دوم

فانوس دوم

خودشناسی

نتیجه گیری :

مزیت رنگ و بوی مثبت داره. ارزشه.

برتری نسبی یک نفر(چیز) به سایرین(دیگر چیزها) در یک یا چند ویژگی
مزیت ها 2 دسته.
انهایی که وجود دارن

و انهایی که ما بوجود می اوریم.

و هنر ما در طراحی و برنامه ریزی دیدن اولی و ایجاد دومی است. مزیت ساختن.
ما برای خود چه مزیت هایی ساخته ایم؟

این مطالب لپ کلام بود که من از بحث مزیت فهمیدم

بحث بعدی رو شروع کنید

 

به امید یافتن مزیت ها ی موجود و ساختن مزیت های آتی

به همراه خدا

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 0:44  توسط خودشناس  | 

سلام

بنا به صحبت های مهندس مشهدی زاده و در پی بحث خودشناسی هر کی پایه اس بیاد بحث اینجا رو راه بندازیم

 

مزیت های خودتون رو بنویسید !!!!!

 

من تصمیم گرفتم مزیت هامو بنویسم و بدم به یکی تا اونارو نقد کنه یا تصحیح کنه یا اصلاح

هر کی دیگه هم میاد در خدمتیم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 15:55  توسط خودشناس  | 

2- حق انسان بر خود

1-2حق نفس

الف- اما حق نفس خودت بر تو آن است که او را به طور کامل به فرمانبرداری خدا بگماری .

ب- به زبانت حقش را بدهی

ج- به گوشت حقش را بدهی

د- به چشمت حقش را بپردازی

ر- به دستت حقش را بدهی  

ن- به پایت حش را بدهی

و- به شکمت حقش را برسانی

ه-  .......

.........................................................................

 الف - فرمانبرداری کامل نفس از خدا

و این می شود دغدغه های امروز . نفسی که اگر راحتش بگذاریم بی امان می رود تا به سیاهی برساند . نفسی که توانست آدم را از عرش به فرش بکشاند . نفسی که می تواند مال و فرزند و همسر و مدرک و دنیا رو بر ما زینت داده و زبان و گوش و چشم و دست و پا و شکم و ... را به نباید ها فرمان دهد . نفسی که می تواند از پا در آورد .. خواست هایش تا بینهایت می تازد . حال من را حقی بر گردن نهادند که او را رام کنم و از تخت فرمانبرداری به پایین کشانم و کم کم فرمانبردارش کنم .

یک بار در فانوس اول راجع به نفس آقای شاهی سوال پرسیدن . حالا بد نیست همون سوال و اینجا دوباره بپرسیم.....

یاری برسونید J

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 2:54  توسط خودشناس  | 


 

به نام خدای لطیف

که به لطافت و لطفش چنین محفل گرمی به نام خانواده را به ما ارزانی داشته .

شکرو سپاس ام مخصوص معبودی است که هر آنجه داده از سر رحمت و هر آنچه نداده از حیث حکمت اش می دانم

و تبریک ویژه ام به او ، بخاطرمتولد شدن الگوی بندگی ، آبروی بشریت حضرت فاطمه زهرا (س

روز مادر مبارک

و اما مادر !

چه واژه خودمانی و خوش آهنگی !

مثل آوای کلام خدا !

آهنگ صدای این واژه نوید صبر و آرامشم می دهد و سالهاس که جریان خون در رگانم و تپش ضربان قلبم با  نوای صدایش تنظیم می شود .

خدا .. مادر .. !

چقدر این دو واژه محورهای موازی دارند ! و در این محورها ویژگی هایی یکسان .

هر دو عظمت دارند!  هر دو بی پایانند و نامتناهی ! هر دو به وسعت اقیانوس اند . هر دو چشمانی نگران و نگهبان . هر دو دستانی دارند پر توان و یاری رسان ! هر دو شنونده هستند ، شنونده دردها و شادی ها! هر دو به ذات عاشق !

هر دو خریدارند ، خریدار هر آنچه بفروشی و هر دو فروشنده ، فروشنده محبت و عاطفه !

و شایدیک روز در سال را به نام روز مادر سپری کردن بهانه ایی باشد تا در بین روزمرگی ها در میان 32 حرف پارسی زبان به لطافت 4 حرف مادر ژرف تر بنگریم تا شاید رمز این واژگان را بیابیم .

شاید این متون در غالب این جملات یارای بیان کردن آنچه شایسته این 4 واژگان است را نداشته باشد اما به نوبه خود خواسته ام به ساحت مقدس مادری ادای دین کنم و هر آنچه در توان داشته با قلم شکسته انگشتان و کاغذ های پاره پاره دل بر این چند سطر روزگار  یادگاری گذاشته باشم .

تقدیمی از طرف دختر کوچیکه مامان

سارا

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 1:58  توسط خودشناس  | 

بسم رب الحق

4 سال می گذرد از آخرین باری که مشتاقانه به دنبال  حق و رساله و تفسیرش می دویدم و شاید بهتر باشد بگویم 4 سال طول کشید تا امتحان آنچه از حق در 4 سال قبل  آموخته ام را پس بدهم  ..! و تمام دلهره ام شاید این باشد ؛ نتیجه  این امتحان  !! ولی باز شروع می کنم بنام حق و در پناه حقیقتِ خودش، بحث حقوقی را که بر گردن دارم ! تا شاید راه گشایی باشد بر بحث خودشناسی و بتواند مارا برساند به باید ها و نباید ها تا آنقدر بینا شوم و قادر تا تشخیص دهم مرز سیاهی از سپیدی را ! مرز خوب و بد را ! زشتی و زیبا یی را !  تا بتوانم بنده باشم

حق خدا بر من !

- حق الله
پس حق خداوند كه بزرگترين حـق است ؛ بر گردن تو آنست كه فقط بنده او باشي و در عبادت و بندگي شرك نورزي ؛ پس وقتي كه چنين بودي و بنده مخلص او شدي و با دل پاک چنین کنی ؛ خداوند بر عهده گرفته است  كه دنيا و آخرت ترا كفايت نموده و آنچه را كه از دنيا و آخرت دوست مي داري براي تو حفظ نمايد .


فقط بنده او باشي و در عبادت و بندگي شرك نورزي
فقط بنده او باشي و در عبادت و بندگي شرك نورزي
فقط بنده او باشي و در عبادت و بندگي شرك نورزي
فقط بنده او باشي و در عبادت و بندگي شرك نورزي
فقط بنده او باشي و در عبادت و بندگي شرك نورزي
فقط بنده او باشي و در عبادت و بندگي شرك نورزي
فقط بنده او باشي و در عبادت و بندگي شرك نورزي
فقط بنده او باشي و در عبادت و بندگي شرك نورزي
فقط بنده او باشي و در عبادت و بندگي شرك نورزي

فقط بنده او باشي و در عبادت و بندگي شرك نورزي
فقط بنده او باشي و در عبادت و بندگي شرك نورزي

و من می خواهم بنده باشم . بنده خدایی که بر خدایان خدایی می کند . و ابن بار باز عهد ببندم برای بندگی ام . و برای بنده شدنم  باید بند را  به خدا ببندم و همه بندها را بگشایم . باید ابراهیم شوم و همه بت هارا بشکنم . باید حاجی شوم . در مسجد دلم غسل کنم تا پاک شوم !  لباس سپید عاشقی بر دل کنم . باید لبیک را من بگویم تا لبیک اش را  بشنوم .  عازم کعبه نیازم شوم و اینجاست که نیاز دلت یا  تو رابه عرش می رساند و یا به فرش... اینجاست که دل ابراهیمی  از بت ها دورت می کند و دل فرعونی تو را بر بت ها نزدیک تر !

  و امید به دل ابراهیمی می سپارم عازم کعبه نیاز می شوم  .. به دورش طواف می کنم ... طواف می کنم ... طواف می کنم ... طواف می کنم ...آنقدر طواف می کنم تا محرم شوم و سعی صفا و مروه  می کنم برای رفع عطش ام ... آنقدر می روم .. آنقدر می آیم .. هاجر می شوم و هربله می کنم . به صحرای عرفه دلم می روم تا عارف شوم... در مشعر دلم سنگ جمع می کنم ... گویند که هر سنگ را یکی از بت های دلت بینگار  . بعد با سنگ ها قدم  به سمت شیطان برمی دارم  . بت هایم را پرت می کنم بر شیطان تا هم بت ها بشکنند و هم شیطان ! بعد می روم به سمت قربانگاه و اسماعیل ام را ذبح می کنم . و رو به آسمان دلم می گویم  لا اله الا الله .... با زبانم و قلبم و هر آنچه انجام می دهم می گویم ..

آنگاه موحد نامیده می شوم . و موحد کسی است که در کلام وقلب و عمل خدا را یکی بداند . چه یک رنگ شده ام . به سپیدی ردای عاشقی . به رنگ ابراهیم در آمده ام . حجکم مقبول.

آری شاید این باشد حق بندگی خدا .حاجی شوم  تا موحد باشم !

کلید واژه :

بندگی ، موحد، مشرک !

پ.ن۱ :سلام شرمنده برا تاخیر . این شاید نوشته ایی بود از بر داشت یک دل از حق خدا . سعی کنید حق خدا را بیشتر به بحث بذارید و حق کلام را ادا کنید . به امید روزی که حق شناس شویم .

تمرین فانوس :  تا پست بعدی همه حواسمون جمع این حق باشه . مراقبت کنیم ینیم چقدر حواسمون به خدا هست ! برای راهنمایی یشتر و معرفی منابع جامع یشنهاد می کنم گام به گام حاجی بشیم. کار سختی نیست . دوست داشتید تمرین کنید .

پ.ن۲: به انتظار پیشنهاد

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 3:8  توسط خودشناس  | 

مقصود از خودشناسی عبارت است از تفکر و مطالعه در خلقت و صفات و کارهای جسم و جان و روح و روان خویشتن مانند تدبر در نظم حاکم بر بدن، نیازمند بودن، مخلوق و معلول بودن، کمال خاهی که تفکر در هر یک از موارد راهی است برای خداشناسی، افزون بر این وقتی انسان خود را شناخت، میفهمد که سعادت و شقاوتش در چیست و با انتخاب راه سعادت خوشبختی خود را فراهم مینماید.
بهتر است کتاب "انسان کامل" شهید مطهری را
مطالعه فرمایید

 

علي (ع) در روايتي فرموده است : خداي رحمت كند كسي را كه بداند از كجا است و در كجا است و به سوي كجا است. (رحم الله من عرف من اين و في اين و الي اين). اگر بر اين سه سوال كه از مبدا، جهان و معاد است، دو سوال ديگر را نيز بيفزاييم ؛ يعني سوال از خود كه من كيستم وسوال از روش زندگي كه چگونه بايد زندگي موفقيت آميزي داشته باشم، در مجموع به پنج سوال مي رسيم كه سوالهاي اساسي ،كلي و فلسفي زندگي انسان هستند، سوالهايي كه بيان گر بينش و آگاهي او نسبت به خود، مبدا هستي، جهان و زندگي ، معاد و سرنوشت و دين هستند.
انسان
در ابتداي زندگي خود در غفلت و بي خبري بسر مي برد و نياز به چيزي دارد كه او را از خواب غفلت بيدار نمايد . آگاهي هاي بينشي كه همان آگاهي هاي اساسي و فلسفي زندگي هستند، انسان را از خواب غفلت بيدار و او را در جهت رسيدن به اهداف آفرينشي و نهايي زندگي، به حركت در مي آورد.
ازميان شناخت هاي اساسي و
بينشي، شناخت خود يا به تعبيري انسان شناسي از موقعيت ويژه اي برخوردار است. حركت انسان در مسير تكامل و قرب به خداي از خود شناسي آغاز ميشود. انسان تا با خودش آشنا نشود و از استعداد بي نهايت و ارزش فوق العاده جوهر انساني خود آگاه نگردد ، حركت جدي و پيگيرانه اي را در جهت شكوفايي نيروهاي نهفته در خود سامان نمي دهد و خط سير درستي را در زندگي نخواهد داشت. تقريبا همه چيز از شناخت انسان و موقعيت با ارزش او در جهان هستي شروع مي شود.
اولين و پر فايده ترين دانستني براي انسان، شناخت
خود است . شناختي كه بدون آن هيچ چيزي به درستي براي انسان شناختني نيست و هيچ برنامه اي مفيد فايده وموثرنمي باشد. حتي شناخت خدا، از شناخت انسان آغاز مي شود.
به طور كلي انسان را دو گونه شناخت است .شناخت درون و شناخت بيرون
.
براي شناخت بيرون از شناخت درون بايد آغاز نمود. بدون شناخت درون، شناخت بيرون
چندان حقيقي و موثر نيست.

ضرورت خود شناسي در روايات

امام كاظم(ع) مى فرمايد: لازم ترين علم براى تو آن است كه تو را به اصلاح قلبت آگاه كند و فساد آن را ظاهر نمايد.
نقطه
شروع در تحصيل معارف الهى, خودشناسى است. انسان بايد حقيقت خود را كه همان گوهر ربانى اوست و از آن به (من) و روح و حقيقت انسانى ياد مى شود, شناسايى كند, چرا كه تسامح در اين امر, زيانكارى است.
دانش نفست نه علم سرسرى است گر به حق دانا شوى
دانى كه چيست
در آموزه هاي اسلامي، بحث خود شناسي بسيار مورد تاكيد قرار گرفته و
معرفت نفس به عنوان نافع ترين شناخت هاي انسان وسر آغازي براي سير و حركت او به سوي خدا شناسي و قرب به ذات هستي، مطرح شده است. در اين باره روايات فراواني وجود دارد كه به پاره اي از آنها اشاره مي شود.
در حديثى از اميرمؤمنان على عليه السلام
مى‏خوانيم: (نال الفوز الاكبر من ظفر بمعرفة النفس) كسى كه خود را بشناسد، به سعادت و رستگارى بزرگ نايل شده است!» (غرر الحكم )
 و در نقطه مقابل آن
چنين مى‏فرمايد: (من لم يعرف نفسه بعد عن سبيل النجاة وخبط فى الضلال و الجهالات) كسى كه خود را نشناسد، از طريق نجات دور مى‏شود و در گمراهى و جهل گرفتار مى‏آيد!» (غرر الحكم)

 در تعبير ديگرى از همان امام همام آمده است: (العارف من عرف نفسه فاعتقها و نزهها عن كل ما يبعدها) عارف حقيقى كسى است كه خود را بشناسد، و (از قيد و بند اسارت) آزاد سازد، و آن را از هر چيز كه او را از سعادت دور مى‏سازد پاك و پاكيزه كند! (غرر الحكم)

 از اين تعبير بخوبى استفاده مى‏شود كه معرفت نفس (خودشناسى) سبب آزادى از قيد و بند اسارتها و پاكسازى از رذائل اخلاقى است.
باز حديث ديگرى از همان پيشواى بزرگ
عليه السلام مى‏خوانيم: (اكثر الناس معرفة لنفسه اخوفهم لربه) كسى كه بيش از همه خود را بشناسد، بيش از همه، خوف پروردگار خواهد داشت!» (غرر الحكم)
از اين حديث نيز رابطه نزديكى ميان احساس مسؤوليت و خوف پروردگار كه سرچشمه
تهذيب نفس است‏با خودشناسى استفاده مى‏شود
در حديث ديگرى از همان حضرت آمده
است: (من عرف نفسه جاهدها) و من جهل نفسه اهملها; كسى كه خود را بشناسد، به جهاد با نفس بر مى‏خيزد و كسى كه خود را نشناسد آن را رها مى‏سازد!» (تفسير الميزان) 

مطابق اين حديث پايه اصلى جهاد با نفس كه طبق صريح روايات جهاد اكبر ناميده شده، خود شناسى است
در
نهج‏البلاغه در كلمات قصار، از همان بزرگوار آمده است: (من كرمت عليه نفسه هانت عليه شهواته) كسى كه (در سايه خود شناسى) براى خود، كرامت و شخصيت قائل است، شهواتش در نظرش خوار و بى مقدار خواهد بود(و به آسانى تسليم هوى و هوس نمى‏شود)!» (نهج البلاغه)

 همان‏گونه كه خودشناسى پايه مهم تهذيب نفس و تكامل در جنبه‏هاى اخلاقى و مسائل ديگر است، جاهل بودن به قدر خويش، سبب بيگانگى از همه چيز و دورى از خدا مى‏گردد; لذا در حديث ديگرى از امام دهم، امام هادى عليه السلام مى‏خوانيم: (من هانت عليه نفسه فلا تامن شره) كسى كه نزد خود قدر و قيمتى ندارد، از شر او ايمن نباش!» (تحف العقول)
از مضمون
آنچه در اين بحث آمد، به روشنى مى‏توان استفاده كرد،كه يكى از پايه‏هاى اصلى پرورش فضائل اخلاقى و تكامل معنوى، خودشناسى و معرفة‏النفس است، و تا انسان اين مرحله دشوار و اين گردنه صعب‏العبور را پشت‏سر نگذارد، به هيچ يك از مقامات معنوى نايل نخواهد شد; به همين دليل، علماى بزرگ اخلاق تاكيد و اصرار زيادى بر اين دارند كه رهروان اين راه بايد به خود شناسى پردازند، و از اين امر حياتى غافل نشوند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 2:8  توسط خودشناس  | 

سلام ٬ شب و روزتون به خیر

در ادامه بحث خودشناسی من یه پیشنهاد دارم ٬ البته اگر این بحث برای شما هم به اندازه من جذابیت داره و مورد استفاده اتون هست ٬ ادامه بدیم !

فهمیدن اینکه در برابر آنچه که هستیم چه وظیفه ایی داریم ؟

ما در مقابل خدا و خودمون یه وظیفه داریم ٬ وقتی دانشجویی ایم یه وظیفه ٬ فرزند خونه یه وظیفه ٬ در مقابل کارفرما و زیر دست و همسایه و دوست و .... هر کدوم  یه وظیفه !!!!

و ما هر کدوم از روی مطالعات و تربیت و فرهنگ خانوادگی یک سری وظایف رو انجام می دیم . مثلا ادب دانشجویی ٬ ادب بندگی ٬ ادب فرزند بودن و .... ولی تو کارامون گاهی کم کاری داریم .

یه نکته کوچولو بگم و رد شم .. می دونید ظلم و عدل در زبان عرب به چه معناس ؟   ظلم یعنی هر چیزی که در جای خودش قرار نگیرد و ظالم هم  کسی است که جا بجا کاری می کند و عدل یعنی قرار گرفتن هر چیزی در جای  خودش و عادل کسیه که هر چیزی رو در جای خودش بذاره .  مثلا بجا اینکه محبت خودمون رو تو خونه خرج خونواده بکنیم خرج غریبه و دوست و آشنا بکنیم .. مثلا تو زمان تعیین شده برا درس خوندن بریم تفریح و ....

 این گریز کوچولو رو زدم که بحث خیلی مفصلی داره ( اگر خواستید جدا راجع بهش بحث می کنیم )  یه خواهش کوچولو تر که هر جا در قرآن به کلمه ظالم برخورد کردیم به دنبال خودمون بگردیم !

حالا برا اینکه ببینیم ظالمیم یا عادل؟ یا چه زمان عادلیم و کی ظالم؟جابجا کاری می کنیم یابجا کاری؟ !

من پیشنهاد می کنم کتاب رساله حقوق امام سجاد(ع) رو به بحث و تحقیق بگیریم . که تو این رساله حق تک تک مواردی که ما در روزمره با آن سرو کار داریم مورد بررسی قرار گرفته . از حق خدا تا حق گوش و چشم و زبان و ... تا حق پدر و مادر و همسر و معلم و همسایه و فروشنده و مشاور و ..... خیلی جالبه .. حق هایی بررسی شده که آدم اصلا فکر نمی کنه یه هم چین حق هایی به گردنش هست !!! اگر پایه ایید این بحث و ادامه بدیم

منتظر پیشنهاد شما هستیم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 2:7  توسط خودشناس  | 

خود + شناسی!!!

من باید بدانم که هستم ! تا بدانم برای چه هستم ! تا بتوانم برای آنچه که هستم زندگی کنم ! و آنرا به خدا تقدیم کنم .

روز ها و ماهها و سالهاست که در پی این دو واژه سرگردانم و کوچه ها را می جویم . از این کوچه به آن کوچه می دوم...  گاه از نفس می افتم ، گاهی با دیدن سرابی سرعتم را افزون می کنم ، گاهی به بن بست می خورم ، گاهی به چند راهه می رسم و هاج و  واج به دنبال انتخاب ، گاه فانوسم خاموش می شود ، گاهی خسته می شوم ، معترض به گوشه ایی پناه می برم و به پروردگارم شکایت می کنم ! گاهی بیخیال هر آنچه در ذهن دارم می شوم ، و گاهی از ناچاری به زندگی نباتات و حیوانات پناهنده.

اما ...  دگربارفانوسم راروشن می کند،دستم را می گیرد و لنگان لنگان مرا تا فراسوی شناخت می برد! می برد مرا به خود ! به خودی که خودش ساخت ! مرا می نشاند و می گوید حال نظاره گر خود باش تا بگویمت که هستی... برای چه هستی ... تا برای آنچه که هستی زندگی کنی ...

آری تو یک انسانی ٬ از نسل آدم ! آدم را خلق کردم و سپس حوا را ! و می گوید از داستان آدم و حوا و هابیل و قایبل !

رو به من  می کند و می گوید به دنبال خودت باش ! یارای بودن کدامین را داری ؟ آدمی ؟ حوایی ؟ هابیلی ؟ قابیلی ؟

دوباره برایم می گوید  از ابراهیم اش . و داستان بندگی ابراهیم! و به من خطاب می کند که تو از نسل ابراهیمی ٬ از رگان ابراهیم در تو نیز خون جاری است ! تو را نیز همچون ابراهیم بندگی آموختم . حال آیا به سان ابراهیم ام بندگی می کنی ؟

سپس داستان موسی را برایم  گفت! از فرعون و همسرش ! از عیس و مادرش ! از عصمت مریم ! از یونس و ذکریا و یعقوب و اسحاق !

می گفت ......

گفت از جالوت و تالوت تا رسید به قوم لوط !

او می گفت و مرا در میان آنها به من نشان می داد !

گفت انقدر گفت تا رسید به رحمه اللعالمین٬ به محمد نبی (ص) .... از رسالتش می گفت !

از علی (ع) و معرفتش ٬ از فاطمه (س) و گذشتش ٬ از حسن ( ع ) و کرامتش ٬ از حسین ( ع ) و عشق ورزی ٬ از عباس ( ع ) و مردانگی ٬ از زینب ( س) حلمش ٬ از سجاد (ع) و عبادتش ٬ از باقر (ع) و علمش ٬ از صادق ( ع) و صدقش ٬ از کاظم(ع) و کظم غیض اش ٬ از رضا (ع ) و رضایتش ٬ از جواد ( ع) و بخشش اش ٬ از هادی ( ع ) و هدایتش ٬ از حسن عسگری ( ع )  و شفاعتش ٬ از مهدی ( عج) و ....... !

نفهمیدم چگونه زمان گذشت و تمام گفته هایش ۲۴ بهار را سپری کرد !!! او برایم تفسیر کرد که چگونه مومن و کافر و منافق و صادق می توانم باشم !!!! و حال که ۲۴ سال برایم گفت و من شنیدم این منم که باید خود را در میان آنچه شنیدم پیدا کنم  و من فهمیدم که می توانم هر کدام از تک تک آدم هایی باشم که آمدند و رفتند . این به خودِ من است که بر سر این دو راهی کدامین را بر گزینم !

و من الله التوفیق

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 2:6  توسط خودشناس  | 

می خواستم تا قیامت دنبالش بگردم ببینم کجاست؟چرا به هر جا نگاه میندازم نمیبینمش؟یک صدا بعد مدتها بهم گفت:مگه کوری؟یعنی اینقدر تو گناه غرق شدی که چشماتم ازت به اسارت بردن .آره راست می گفت چرا کور شده بودم؟بهم گفت:به جای اینکه بگردی دنبال اون بگرد دنبال خودت چون خودتو مدتهاست که گم کردی...

آره این اولین درس خودشناسیه بگرد دنبال خودت ببین کجا جاش گذاشتی.وقتی یه نقاش می خواد یه خورشید یا یه آسمون آبی بکشه چند بار زمینه رو تیره رنگ میزنه تا نور آفتاب و آسمون آبی توش دیده بشند.اون وقت چطور توقع داری بدون سختیها و تیرگیها پاک شی؟توقع داری همه چی جور شه تا طبق برنامه زمان بندی خودت خدا رو به یاد بیاری؟تا کی می خوای از یه گوشه نظاره گر باشی؟بیا وسط.اون وسط غوغایی به پاست.کم هستن خیلی هم کم اما بس هستن.همشون تا پای جون وایسادن و با بدن های نورانی و پر زخم دارن می جنگن اونان که خورشید و آسمون آبی تابلوی زندگی هستن.

به قول این تابلوهای تو شهر:چقدر دیر می شود وقتی در قیامت بفهمیم برای چی آفریده شده ایم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 2:5  توسط خودشناس  | 

چو خود دانی همه دانسته باشی                  چو دانستی ز هر بد رسته باشی

خود شناسی پایه اصلی جهان شناسی است و شناخت واقعی انسان وقتی حاصل می شود که آدمی در جاده خودشناسی گام بگذارد و در راه پر فراز و نشیب آن پیش برود.

اما خود شناسی به چه مفهومی است؟ آیا به مفهوم شناخت جسمانی خویش است؟ یا به مفهوم شناخت روان خویش است؟ آیا به مفهوم شناخت شخصیت خویش است؟ یا به مفهوم شناخت منش خویش است؟

خودشناسی در اصل شناختی مقدم تر بر همه این شناخت هاست که البته پس از همه این شناخت ها و در اثر نگاه فیلسوفانه- عارفانه - حکیمانه به خویش پدید می آید، آن گاه که انسان خویش را در آینه خویش می بیند و این نا شناخته سخت بیگانه را باز می شناسد.

در دوران ما، یعنی سده حکومت فلسفه تحصلی  اثبات گرا و نواثبات گرا و اثبات گرایی منطقی، و در عصر اعتبار تجربه های علمی، ممکن است شعار ? خود را بشناس? را به مفهوم آن شناختی از انسان درک کنیم که به علوم طراز نوین منتهی و منجر گردد، علومی که کاربرد روش های  پیشرو وموفق علوم طبیعی را در مطالعه انسان، هدف اصلی خویش قرار داده اند.

چنین گفته می شود که انسان باید خود را بشناسد تا بتواند رهبر خویش باشد و دیگران را نیز بشناسد و رهبری کند. اما آیا شعار   ? خود شناسی? به مفهوم اثر گذاری روانی است؟ یعنی آیا ? خود شناسی? فن دخل و تصرف در رفتارهای انسانی، به کمک شاخه ای از یکی از دانش های انسانی است؟ تامل و تفکر در پاسخ به این پرسش است که می تواند مفهوم شعار? خود را بشناس? را روشن کند.

خود شناسی ? حکمت? است و حکمت ریشه درخت ? دانش? است. دانش خود شناسی دارای نقش و ماهیتی است به کلی متفاوت با نقش و ماهیت دانش هایی که علوم انسانی نام گرفته اند و انسان را موضوع مطالعه خود قرار داده اند و به آن چون موجودی زنده و طبیعی- اجتماعی می نگرند، و با روش های علمی خاصی با آن رفتار می نمایند.

در دوران ما روان شناسی، جامعه شناسی، مردم شناسی، تاریخ و سایر علوم انسانی، به مطالعه رفتارهای انسانی همت گمارده اند و می کوشند تا واکنش های افراد و گروه ها و طبقات و ملت ها را در شرایط مختلف و تحت تاثیر عوامل گوناگون به مشاهده علمی درآورند و شرایط پدید آمدن این واکنش ها را تعیین و تبیین کنند تا آن ها را پیش گویی و پیش بینی و هدایت نمایند.

آن ها از این راه به کاربرد فنی این علوم گرایش دارند و آموزش و پرورش یکی از نمونه های مهم آن است.

با شیوه هایی نظیر شیوه های آموزشی- پرورشی است که این علوم قصد سازمان دادن و هدایت بشری را دارند. این علوم و به کارگیرندگان آن ها می کوشند به نظارت بر عقاید و افکار عمومی، کنترل رفتار ها، الگو آفرینی رفتاری، مدل سازی اجتماعی، از طریق سازمان های پژوهشی- اطلاعاتی- ارتباطی - تبلیغاتی، هر گونه بی قانونی و بی نظمی را مهار و هر گونه توسل به قهر و فشار را زاید و بی مصرف سازند. هم چنین می کوشند تا این هدف را در قالب دیوانسالاری قانونی خدشه ناپذیر، به مدیریت گروهی از کارشناسان و مهندسان اجتماعی و دانشمندان علوم انسانی و برنامه ریزان زندگی فردی- اجتماعی و تراست مغزها  تحقق ببخشند.

رویای جامعه مکانیزه  از راه عقلایی ساختن همه شئون زندگی، که بسیاری از اندیشمندان عصر ما را به طور باطنی و قلبی فریفته و شیفته خویش ساخته است، همان رویایی است که در رمان ? دنیای قشنگ نو? نوشته ? آلدوس هاکس لی? به تمسخر گرفته شده است. اما این ? معقول سازی? حکمت حقیقی و خود شناسی اصیل نیست، بلکه باید آن را به قولی ? حکمت تقلبی و ناسره? دانست.  حکمت اصیل و حقیقی همان خودشناسی است که ریشه درخت دانش است و حکیم خودشناس انسانی فرزانه است، پس شعار ساده و عمیق ? خود را بشناس? به مفهومی دیگر یعنی این که ? حکیمی فرزانه باش?.

ده روز مهر گردون افسانه است و افسون      نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا

بتهوون پس از این که از تصمیم جدیش برای خودکشی منصرف می شود، خطاب به یکی از صمیمی ترین دوستانش چنین می نویسد:

? در جایی خوانده ام که به انسان اجازه داده نشده است تا به میل خودش زندگی را ترک کند، پیش از آن که به وظایف ? نیکویی? که بر عهده اش گذاشته شده، عمل کند. اگر چنین نبود، من از مدت ها پیش زندگی را ترک کرده بودم- حتی با دست های خودم به زندگیم پایان بخشیده بودم.?

یکی از درس های مهمی که خودشناسی به انسان می آموزد، ? نیکویی کردن? در حق یاران و دوستان و همه نیازمندان به نیکویی، و مقدم بر هر کس دیگر، نیکویی کردن در حق خویشتن است.

خودشناسی به ما چنین می آموزد که زندگی بس متزلزل و ناپایدار است و گذرا و غیر قابل اعتماد و سرشار از مخاطرات و فجایع غیر منتظره، و فاقد اهداف از پیش معین شده، و اگر نیکی کردن به خویشتن و دیگران را به عنوان هدفی اصلی و اصیل برای آن قرار ندهیم، سخت پوچ و بی مفهوم  می نماید.

نیکی کردن به خویش و دیگران است که می تواند به زندگی هدفی شریف و والا و انسانی ببخشد و از آن تفسیری متعالی و ارجمند ارائه دهد. و تنها با نیکی کردن و نیک بودن است که می توان ناپایداری لمحه های بی دوام و میرای زیستن را ماندگاری و ابدیت، و تاریکی های آن را روشنایی و فروزش بخشید. و این یکی از مهم ترین درس هایی است که خودشناسی به ما می آموزد.

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید           نا خوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

عشق مهم ترین درس خودشناسی است که می توان آموخت. برای فهم مفهوم هستن و زیستن ، باید عاشق شد و عاشق بود و عاشق زیست و عاشق چشم بر جهان بست، باید عاشقانه زندگی کرد و عاشقانه مسیر زیستن را تا بی نهایت پیمود. عاشق زندگی، عاشق تکامل، عاشق تعالی، عاشق زیبایی، عاشق نیکی، عاشق پویایی، عاشق انسان و انسانیت، عاشق حقیقت، عاشق آگاهی، عاشق دانایی، عاشق والایی، عاشق رفاقت و پیوند، عاشق جریان یافتن و جاری و ساری شدن، عاشق سیلان و سیران و سریان، عاشق روشنایی و فروزش، عاشق نورافشانی و پرتو تابانی، عاشق هستی...

بدون درک مفهوم این عشق های گوهرین، زندگی خالی از عمق و معنا می شود و تیره و تاریک می گردد، و آن که بدون درک و احساس این عشق ها زیسته باشد، حتی اگر بیشتر از صد سال، و حتی اگر برخوردار از همه مواهب مادی زیستن و رفاه مالی و خوش بختی های ظاهرین زندگی کرده باشد، به حقیقت نزیسته است و مرده ای بوده با ظاهری زنده نما و مزه نیک بختی حقیقی و معنوی عمیق را نچشیده است، و این درس بزرگی است که خودشناسی به ما می آموزد. 

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است        با دوستان مروت، با دشمنان مدارا

یکی از درس های مهم دیگری که خودشناسی به ما می آموزد، مروت و مدارا است. مروت و مدارا را می توان به منصف بودن و سازگاری تعبیر نمود. منصف بودن با دیگران و با خویشتن، دادگر بودن و رعایت حق و حقیقت خویش و دیگران را نمودن، حق هر چیز را ادا کردن و به جا آوردن، و در رفتار با دیگران، چه دوستان و چه دشمنان، جوانمردانه عمل کردن، مفهومی است که از مروت استنباط می شود و اگر جایگاه اجتماعی خویشتن را به درستی درک کنیم و هدف از زندگی انسانی را به درستی دریابیم، متوجه می شویم که اساس زندگی سالم و مسالمت آمیز و همزیستی صلح آمیز با دیگران و خود، مدارا و مروت است.

سازگاری، انعطاف پذیری، نرمش و ملایمت، لازمه زندگی انسانی است و در سایه چنین رفتار و کرداری است که می توان نیک بخت و بهروز زیست و امکانات وجودی و گوهرهای درونی خویش را شناخت و به کار گرفت و تحقق بخشید.*

مجو درستی عهد از جهان سست نهاد        که این عجوزه عروس هزار داماد است

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود        ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است 

یکی از مهم ترین درس های خودشناسی، شناخت جایگاه خویشتن در جهان است و کشف حقیقت مقام خویش در گذرگاه هستی و رابطه ? خود? و ? جهان?.

گذرا بودن عمر، ناپایداری زیست، سپنجی بودن حیات و میرایی لحظات، همه و همه به هزار زبان به ما می گویند که نباید از جهان انتظار وفاداری و از عمر تمنای ماندگاری داشته باشیم و هم چنین نباید چنان غرق در دلبستگی ها و وابستگی ها شویم که از گوهر ? خود? حقیقی خویش و فرصت و مهلتی که به او برای هستی انسانی داده شده، غافل شویم. باید گوش شنوا داشته باشیم و ندا های گویای هستی را بشنویم.

وارسته و آزاد بودن از هر آن چه ? رنگ تعلق پذیرد? یکی از درس های اساسی خود شناسی است. فرصت زیست کوتاه است و به یک چشم به هم زدن تمام می شود و دلبستگی های ما هر چقدر هم که عزیز و دلبند باشند، به ? آنی? ، چون باد و برق، می گذرند و سپری می شوند و عمرشان به سر می رسد ( هم چون رویایی شیرین یا کابوسی تلخ- و هر دو غیر قابل اعتماد)، بنابراین هر چه آزاد تر و آزاده تر و فارغ تر از این همه شر و شور های بی حاصل و قیل و قال های پوچ و بی معنا باشیم، فرصت بیشتری برای اندیشیدن در حقیقت خویش و گوهر هستی خود و جهان هستی خواهیم داشت و آسوده تر این سفر را به پایان خواهیم رساند.

هر که را خوابگه آخر نه که مشتی خاک است؟        گو چه حاجت که بر افلاک کشی ایوان را؟

 

هستی آتشگهی دیرنده پا برجاست و آدم ها پاسداران آتش هستی و میزبانان و نگهبانان و حافظان این آتش نامیرا و جاودانه اند:

از آن به دیر مغانم عزیز می دارند              که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماس 

پنهان درون جان هر یک از ما، به فراخور درجه اشتعال وجودمان، آتشی نهفته است خرد یا کلان، نیم افسرده و پنهان در زیر خاکستر، یا بر افروخته و شعله کشان.

خودشناسی به یک تعبیر شناخت این آتش همیشه گدازان درون نیز هست و کشف راه و روش های پاسداری از آن که مبادا رو به خاموشی گذارد و سردی پذیرد.

خودشناسی پروردن و بارآوردن آتش درون است تا شعله و شراره هایش روشنی بخش راه شب نوردان و جان های نیازمند به فروزش یاشد و لهیبش گرما بخش جلن های سرد و افسرده.

خود شناسی هیمه پی در پی نهادن بر آتش فشان جان است و این آتش را جاودان روشن نگاه داشتن و در پرتو تابناکش جهان را روشنی بخشیدن.

ارزش جان ما به میزان آتشی وابسته است که درون وجود و روان خویش داریم و تابع  میزان روشنایی و گرمایی است که به دیگران می بخشیم. آتش درون خویش را دریابیم و پاس بداریم و از آن به نیکوترین وجه مراقبت و حفاظت کنیم، بپرورانیمش و نیکو بپرورانیمش، و همیشه فروزان و پرتو افشانش نگاه داریم و از آن خورشیدی تابان بسازیم با آفتابی درخشان بر فراز آسمان جان و جهان:

زین آتش نهفته که در سینه من است                خورشید شعله ای ست که در آسمان گرفت

خود شناسی، شناخت راه رسیدن از عاشق به معشوق نیز هست، و کشف این راه نامکشوف و پیچیده و پر فراز و نشیب بی پایان، راهی دشوار و لغزنده سرشار از خطرها و کمین گاه ها و پرتگاه های مرگبار، و با خودشناسی این راه ناهموار هموار و عبور پذیر می شود و قابل پیمایش و پویش: 

میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست         تو خود حجاب خودش حافظ از میان برخیز!

اغلب انسان ها با خود بیگانه اند، با خود نا محرمند، با خود غیر صمیمی و غیر یگانه اند، حجابی هستند بر روی درون پنهان خود، نقابی هستند بر چهره جان خویش، خود را فراموش کرده اند، خود را نمی شناسند، خود را از یاد برده اند، با خود هزاران فرسنگ فاصله دارند ، از خود بریده اند، خود را کنار گذاشته اند و نگران خود نیستند. از چنین انسان هایی نمی توان انتظار خود شناسی داشت. برای خود شناسی، شرط نخست یگانه بودن، و یکدل بودن با خویش، صادق بودن با خویش، محرم بودن بر خویش است- یعنی به خویشتن عشق ورزیدن و معشوق خویش بودن، یعنی خود عاشق خویش بودن، عاشق گوهر حقیقی جان نهان خود بودن- و بی حجاب و بی نقاب به خویشتن نگریستن، مهرورزیدن و دریافتن حقیقت خویش، پرده از چهره درون خود برداشتن و بی پرده و به طور مستقیم چشم دوختن در چشم درون خود و به سیمای درونی و باطنی خود نگریستن در آینه روشن ضمیر پنهان خویش.

حجاب چهره جان می شود غبار تنم        خوشا دمی که از این چهره پرده برفکنم

 

در کدام دوره ها بهتر خود را می توان شناخت و با رازهای درون خود بهتر می توان آشنا شد؟ در دوره های سکون و سکوت و آرامش و آسودگی ها؟ یا در دوره خطرها، به مبان موج رفتن ها و در غرقاب افتادن ها؟

آسوده بر کنار چو پرگار می شدم               دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت 

در زندگی برخی از آدم ها دوران های طولانی آرامش و آسایش وجود دارد. سال ها ، و گاه دهه ها، همه چیز بر وفق مراد است و زندگی یکنواخت، بدون حادثه مهم و قابل توجهی سپری می شود، و غم ها و شادی های کم اهمیت و حوادث تلخ و شیرین کوچک هستند که لحظه های این سال ها را پر می کنند، بدون این که اهمیت چندانی داشته باشند و خاطره بزرگی از خود به جا بگذارند، بدون آن که اتفاق خاصی بیفتد ، همه چیز آرام و ملایم و زندگی با آهنگی کند و یکنواخت جریان جویباری و نرمپوی دارد و به این ترتیب سال ها و سال ها می گذرد، تا این که ناگهان توفانی و گردبادی از راه می رسد و یک لحظه چشم باز می کنیم و بدون این که انتظارش را داشته باشیم، می بینیم که در مرکز توفان و تلاطم هستیم و دوران چو نقطه ما را در میان دایره حوادث گردبادی و پیچان خود قرار داده است. در مرکز توفان، در کانون فاجعه ها، در اعماق تلاطم های سیلاب گون خویش، و ناگهان غافلگیر      می شویم و آوار حوادث و فجایع بر سرمان خراب می شود، حوادث و فجایعی که هیچ انتظارش را نداشته ایم. در چنین شرایطی چه می کنیم؟ چقدر خود را برای این شرایط توفانی و فاجعه های آن خود را آماده کرده ایم؟ آیا برای مقابله و چاره جویی در برابر چنین شرایط حاد و بحرانی حود را تربیت کرده ایم؟ آیا قدرت درک و تطبیق خود با هر شرایط، هر چقدر دردناک و ناگوار را داریم؟ آیا آمادگی پذیرفتن عواقب احتمالی شکست ها و فاجعه ها را داریم؟ آیا از واکنش های احتمالی خود در چنین شرایطی آگاهیم؟ آیا آن گونه عمل می کنیم که از خود انتظار داریم یا به دیگران وانموده ایم؟ چقدر به این مسائل فکر کرده و می کنیم؟ چقدر از وقت و فرصت خویش را به سرنوشت خویش می اندیشیم و صرف تفکر در باره آینده و حوادث احتمالی آن می کنیم؟ آیا برای هر گونه حوادث در هم کوبنده و در هم شکننده روان گسل، و هر فاجعه دردناک ویرانگر خود را مهیا کرده ایم؟ آیا چشم به راه حوادث هستیم؟ ( چشم به راه انقلاب های فکری- روحی- اجتماعی، بحران های شغلی، صدمه های جسمانی، بیماری های درمان ناپذیر، مرگ عزیزان، آسیب های روانی و در هم شکستگی های روحی، بلاهای طبیعی ناگهانی، زلزله ها، آتش فشان ها، توفان ها، سیل ها، تصادف های وحشتناک، فقر و فلاکت و درماندگی و هزار و یک بدبختی ناگهانی و چون صاعقه فرود آینده دیگر چطور؟) آیا خود را برای هر شرایطی، هر چقدر هم سخت و بحرانی آماده کرده ایم؟ آری؟ یا نه؟

آیینه درون تو گر صاف و پاک شد             خود را در آن ببینی و نیکو شناسی اش

برای خود شناسی باید آینه وجود آدمی صاف و پاک از غبار ها و زنگار ها باشد تا حقیقت نما باشد و حقیقت وجود آدمی را بر او به درستی نشان دهد. غل و غش ها، عدم صداقت ها، حساب گری ها، وابستگی های پوچ و  بی ارزش، ناخالصی ها، خرده شیشه داشتن های وجود، دغل کاری ها و حقه بازی ها، کلاه شرعی گذاشتن ها، تزویر ها و دو رویی ها، تظاهر ها، تنگ نظری ها، کوتاه بینی ها، خودبینی ها و خود پرستی ها، سطحی نگری ها، مشغله های بیهوده، اسارت های مادی و همه دیگر همانند های این ها، همگی غبار ها و زنگار های آینه درون  آدمی هستند و آن را غیر صیقلی، ناپاک و کج نما، دگرگون نما و وارون نما می سازند و اجازه نمی دهند که تصویری درست و راست از حقیقت وجود آدمی بر او نمایانده شود.به این دلیل است که  برای خودشناسی، افزون بر داشتن دید دوربرد و ژرفانگر، و چشمانی شستشو یافته در چشمه صفا و صداقت، آینه درون را نیز باید غبار روبی و زنگار زدایی کرد و کدورت ها و گردو خاک ها را از روی آن سترد:

چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید

هایدگر از علوم انسانی و سایر دانش های بشری می خواست تا در رشته های گوناگونی که جز مایه غفلت انسان از وجود خود نیستند، سرگردان و پراکنده نشوند، بلکه در پرتو بازگشت به اصل و اساس خویش، یعنی وجودی که از آن جدا افتاده اند و با آن کم و بیش بیگانه شده اند، خود را درک کنند، چه اندیشیدن- در نهایت- طرح این پرسش اساسی است که چیست که ما را به اندیشیدن فرا می خواند؟ چیست که ما را مخاطب خویش ساخته، ندای اندیشیدن مان می دهد؟ ندا و فراخوانی که دانش از آن بی خبر است، چون به خویش نمی اندیشد. هنگامی که کارل یاسپرس به افشای فلسفه اثبات گرا و مکتب اصالت تصور می پرداخت- که اولی جز از طریق واقعیت نمی اندیشد و دومی در نظرش هر چه هست از مقوله تصورات و معانی است- در حقیقت این هر دو روش اندیشیدن را سرزنش می کرد، به این دلیل که ذهنیات و کیفیات اعتباری را به هیچ می گیرند و از این مفهوم بی خبرند که وجود بین عرصه واقعیات مشاهده پذیر و امر متعالی مطلق واقع است. عینیت چیزی جز دُرد و پس مانده وجود را بر جای نمی گذارد، و جز نشانه ای ناچیز از آن نیست. دانش ها نه روشنگر ارزش دانشند و نه روشنگر معنای آن، و وجود در برابر دانش واپس می نشیند و خود را پنهان می سازد.

? خود را بشناس? درست همان پیامی است که شایسته است به کسانی داده شود که در علم به جهان برون غرق و گم شده اند و دمبدم با خود بیگانه تر و از خود دور تر می شوند و خود را بیشتر گم می کنند.هنگامی که  هوسرل از فلسفه می خواست که به جست و جوی دانش های شهودی همت گمارند، علومی که گوهر بسیط دارند، و لازمه آن این است که ساختمان های گوناگونی که تکیه گاه آن علم ها هستند ? ولی آن ها را از نظر ما پنهان می دارند، صورت فرعی و جنبی پیدا کنند ? در حقیقت خواستار بازگشت به اصل و شناخت آن ? من? برین بود که حامل معنا و مفهوم بخش است.

شعار ? خود را بشناس? ارزشی به مراتب بیشتر از اندرزی ساده و نصیحتی کوتاه برای تربیت فردی و پرورش اخلاقی دارد. این جمله از ضرورتی حکایت می کند که انسان برای پرداخت و بازپرداخت ترازنامه وجود خویش گرفتار و دچار آن است تا در بیرون از حوزه وجود خویش گم و سرگردان نشود، در آن فضای مه آلود بی کران و پر از سراب و بی راهه ای که اثراتش چنان است که چه بسا ممکن است آدمی را به آن جا بکشاند که خویشتن را به عنوان وسیله و نه غایت و مقصود بینگارد. از این رو فیلسوفی چون برگسون، که مدام بر تاثیر منفی گرایش عقل به ساختن و پرداختن مفاهیم و کلیات عقلی تاکید داشت، از فلسفه خواستار آن بود که ما را به تلاش برای شهود و دانش حضوری- که چیزی جز تلاقی زندگی با خودش نیست- راهنمایی کند و رهنمون شود.

? این گرایش عقل در متن پیوستگی و در استمرار زندگی، ناپیوستگی ها و وقفه هایی پدید می آورد که استمرار زمانی را بی حرکت و افسرده می سازد، به حدی که این عقل را می توان به عنوان عدم دریافت طبیعی زندگی تعریف کرد، آن گاه عقل با این تلاش، در اصل خود جذب شده، تکوین خود را با سیری وارونه تجربه خواهد کرد.?   

این راه خود شناسی همان راهی است که سقراط ما را به آن فراخوانده و دعوت کرده  و خود نیز به آن راه رفته بود: در پرتو تذکری که روش مامایی فیلسوفانه در ما ایجاد می کند، راه پیموده را بازپیمودن و این به ما امکان می دهد که اگر به شناخت تام خود نائل نشویم، دست کم، به تفکری دست بیابیم که نخواهد گذاشت مساله حقیقی انسان با نقابی از توانایی ها و مهارت های عملی پوشیده بماند که در خور و شایسته اصل وجود ما نیستند. و نخستین فیلسوفی که ما را به این اندیشیدن فرا خوانده سقراط است، و به این دلیل است که هایدگر در بحث انسان شناسی، این همه به سقراط مراجعه و از او نقل قول و یاد می کند.

? در عصر ما، عصری که آدمی را به اندیشیدن وامی دارد، آن چه بیش از همه ما را به فکر فرو می برد، این است که ما هنوز از اندیشیدن غافلیم ...  با این همه، ابداً چنین نیست که این غفلت به سادگی و در وهله نخست ناشی از این باشد که ما آدمیان، آن طور که شاید و باید به جانب آن چه انسان را به اندیشه وا می دارد، روی نمی کنیم، بلکه این معنا ناشی از آن است که آن چه بیشتر از همه انسان را به فکر وا می دارد از آدمی روی بر می گرداند و حتی از دیرباز روی برگردانده است.?

دمی با حق نبودم، چون زنم لاف شناسایی؟      تمام عمر با خود بودم و نشناختم خود را!

برای خود شناسی، باید نخست وارسته باشیم از قید و بند بیشتر وابستگی ها و تعلق خاطر های اغلب پوچ و بی ارزش، و در میان همه مشغله های زندگی، فرصتی نیز برای پرداختن به خود و اندیشیدن در باره خویشتن فراهم آوریم، که متاسفانه کمتر چنین فرصت هایی پیش می آید و آن گاه نیز که فراغتی حاصل می شود، چنان خسته ایم و فرسوده و وارفته که نیرویی و توانی برای نگریستن به ژرفای وجود خویش و دیدن تصاویر حقیقی خویش نداریم.

برای خودشناسی یابد ترک خودبینی بگوییم و خودپسندی، ترک خود پرستی بگوییم و خود خواهی، ترک خود رایی بگوییم و خودکامی، ترک خود کامگی بگوییم و خود بزرگ بینی، ترک خود محور بینی بگوییم و خود خدا پنداری ، و آیا توان و همت این همه ترک اعتیاد های سخت جان و دیرمان را داریم؟

برای خود شناسی باید خود را در معرض امتحان های دشوار و آزمون های سخت قرار دهیم و در میدان سنجش ها و آزمایش های نفس گیر، بیازماییم. باید مراقب خود باشیم، و مراقب تقلب های خود، مراقب تظاهر ها و دو رویی های خود، مراقب تزویر ها و خودنمایی های خود، مراقب ظاهر فریبی ها و دغلبازی های خود...

برای خود شناسی باید درون خویش را مدام کند و کاو کنیم، به عمیق ترین انگیزه های رفتار ها، کردارها، گفتار ها، کنش ها و واکنش ها، و اندیشه ها و خیال های خود بیندیشیم و بکوشیم تا خود را در پنهان ترین زوایای این انگیزه ها و تاریک ترین گوشه های امیال و خواست های خویش دریابیم و کشف کنیم.

برای خود شناسی باید خود را همواره در حوزه های اندیشه، انگیزه و عمل بجوییم و کنکاش کنیم تا بیابیم و بشناسیم. دو حوزه اندیشه و عمل، مهم ترین عرصه های خودشناسی  هستند و خود شناسی حکمتی است ( نمی گویم دانشی است، نمی گویم هنری است، نمی گویم مهارتی است، نمی گویم فنی است، می گویم حکمتی است) هم نظری و هم عملی، هم حسی و هم عقلی، که باید به تدریج آن را بیاموزیم و در عمل و در تجربه فرایش بگیریم و با مراقبت های پیدا و پنهان، خود را برای آن آماده سازیم تا بتوانیم به تدریج مرزهای وجود خویش را بشناسیم و ارزیابی درستی از خویش به دست آوریم.

چون تو شناسای خود شوی به حقیقت       بر تو هویدا شود حقیقت هستی

گفتم که انسان شناسی علوم انسانی را نمی توان خود شناسی به مفهوم فلسفی آن داسنت، و ممکن است که این انسان شناسی به جای این که منجر به انسان شناسی و انسان سالاری و سروری انسان بر خویشتن و آزاد سازی انسان از بند های اسارتی که خود بر دست و پای روح و روان خویش بسته است، شود، بر عکس، منجر شود به اسارت بیشتر انسان در بند و بست های خویش.

دو مثال می زنم:

یک ? جامعه شناسی به عنوان یکی از علوم انسانی عوامل موثر بر انسان اجتماعی را مطالعه می کند، به عنوان مثال، چگونگی تولید و انتشار شایعات را در جامعه از طریق  گردآوری و بررسی کمی - کیفی انبوهی از مدارک و فاکت ها مطالعه می کند و عوامل موثر در رشد و پراکنش شایعه ها را در جامعه کشف می کند.

حال نتیجه این تحقیقات در خدمت چه کسانی قرار می گیرد؟ آیا در خدمت خودشناسی قزاز می گیرد و کمک می کند که انسان از زیر نفوذ مخرب شایعات رها گردد؟ متاسفانه، نه. نتیجه این تحقیقات در درجه نخست در اختیار سیستم های حکومتی و اقتصادی قرار می گیرد تا از آن استفاده سیاسی و بازرگانی شود و به وسیله تبلیغات و ترویج شایعات، افکار عمومی را در جهتی که می خواهند هدایت و کنترل کنند.

دو ? روان شناسی نیز یکی از علوم انسانی است که می کوشد عوامل موثر بر شخصیت و رفتار فردی و اجتماعی افراد را مطالعه کند و مثلاً عوامل موثر بر عقاید فرد و روش های به وجود آوردن و از بین بردن افکار و اعتقادات و شرایط افزایش و کاهش تلقین پذیری را مطالعه می کند، و نتایج این تحقیقات نیز خواه نا خواه به صورت کارافزار ها و فنون اقناع و ترغیب و ایجاد افکار عمومی، در اختیار کارشناسان تبلیغ و ترویج قرار می گیرد و ابزاری برای به بند کشیدن افکار و عقاید مستقل و آزاده می شود.

حال، با توجه به این مثال ها و صد ها مثال مشابه دیگر، می توان گفت که این علوم انسانی رهاننده انسان ها از بند خویش و شناساننده انسان ها به خویش نیستند و خودشناسی نمی تواند به آن ها و فقط به آن ها متکی باشد.

 

 --------------------------------------------------------------------------------------------------

* : برای مطالعه حق و حقوق خدا وخود و دیگران کتاب رساله حقوق امام سجاد رو پیشنهاد می کنم

پ.ن۱ : برای اینکه حجم کمتری رو بگیره فونتشو ۱۰ کردم ... اگر چشمتون اذیت می شه خودتون تغییر فونت بدید

 پ.ن ۲ : برا اینکه علی آقای جمالی دوباره دنبال مجرم نگردن اینم جربزه : گرد آورنده سارا

پ.ن ۳: مرضیه جان شرمنده  منبع هم نداشت از رو اینترنت سرچ کردم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 2:5  توسط خودشناس  |